ماشاالله نگوفتی وارد نشو (امیر علی حسن زاده)





با دست روبهان دغل شد چرا اسیر
آن شاهباز عزٌ و شرف از چه از سریر
با های و هوی لاشخوران آمدی به زیر
این آتشی که در دل این مُلک شعله زد
با نیروی جوان بُد و با فکر بکر پیر
با عزم همچو آهن آن مرد سال بود
با جوی های خون شهیدان سی تیر
با مشت رنجبر بُد و فریاد کارگر
با ناله های مردم زحمتکش و فقیر
با خشم ملتی که به چنگال دشمنان
بودند با زبونی یک قرن و نیم اسیر
با آن که خفته است به یک خانه از حلب
با آن که ساخته است یکی لانه از حصیر
با مردمی که آمده از زندگی به تنگ
با ملتی که گشته است از روزگار سیر
افسوس شیخ و نظامی و مست و دزد
چاقو کشان حرفه ای و مفتی اجیر ....
« دکتر علی شریعتی »
(دفتر های سبز ، ص ۲۶۳ )
بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست
باور کنید که پاسخ آیینه سنگ نیست
سوگند می برم به مرام پرندگان،
در شهر ما سزای پریدن، تفنگ نیست
در کارگاه رنگرزان دیار ما،
رنگی برای پوشش آثار ننگ نیست
دارد بهار می گذرد با شتاب عمر،
فکری کنید، فرصت پلکی درنگ، نیست
تنها یک نفر به قله تاریخ می رسد،
هر مرد پا شکسته که تیمور لنگ نیست
کنم مـــدح خم ِ ابـــروت یا روت
نهم نـام لبـــت یاقـــوت یـا ، قوت
یقینم هست فایــــز زنده گــــردد
رسد بر تخته ی تابوت تا ، بوت
........................
خیالت آورد بــر من شــبیـخون
مرا بر خوان احـــسانت شـبیخون
شبیخون زد به فایــــز لشـکرغم
شبی آب آید از چشمم..شبی ..خون
......................
بگو با بــا دلـــبر تـــرسا یی امشب
چه می شد گر که بی ترس آیی امشب
لبان خشـــک فــــایــــز را زرحمت
به آن لعــل لــب تــــر، ســا یی امشب
..........................
دوبیتی دیگری از فایز
بتی که از ناز پا بر دل گذارد
ستم باشد که پا بر گل گذارد
تمنایی که دارد یار فایز
قدم بر چشم ما مشکل گذارد
|
گنجشك با خدا قهر بود…….روزها گذشت و گنجشگ با خدا هيچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت: مي آيد ؛ من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي هستم كه دردهايش را در خود نگاه ميدارد….. |
خوشا آنکه همچون تو مست از جهان می رود
خوشا آنکه همچون تو مست از شراب الست از جهان می رود
خوشا آنکه همچون تو در خواب مست
به دور از غم هرچه هست از جهان می رود
کسی با خود از این جهان ارمغانی نبرد
خوشا آنکه همچون تو با جام و نامی به دست از جهان می رود
پس از تو نه می می توان نوش کرد
نه بر نغمه و سوز سازی توان گوش کرد
چه فخری به خود می فروشد زمین
که همچون تو رامشگری را در آغوش کرد....
خدا از هرچه پنداری جدا باشد
خدا هرگز نمی خواهد خدا باشد
نمی خواهد خدا بازیچه ی دست شما باشد
که او هرگز نمی خواهد چنین آیینه ی وحشت نما باشد
هراس از وی ندارم من
هراسی زین اندیشه ها در پی ندارم من
خدایا بیم از آن دارم
مبادا رهگذاری را بیازارم
نه جنگی با کسی دارم نه کس با من
بگو موسی بگو موسی پریشانتر تویی یا من؟
نه از افسانه می ترسم نه ازشیطان
نه از کفر و نه از ایمان
نه از دوزخ نه از حرمان
نه از فردا نه از مردن
نه از پیمانه می خوردن
خدا را می شناسم از شما بهتر
شما را از خدا بهتر
خدا را می شناسم من
نحوه صحیح ایستادن، نشستن و خوابیدن
نحوه صحیح ایستادن، نشستن و خوابیدن
|
بگو انشا ءالله روزي كسي براي خريد دراز گوشي به بازار رفت،مردي پيش آمد وپرسيد به كجا مي روي ؟ گفت:به بازار مي روم ،كه دراز گوشي بگيرم ،گفتندش بگوي انشاءالله.گفت چه جاي انشاءالله باشد كه خر در بازار و زر در كيسه من است،چون به بازار آمد،زرش رابردند،وچون بازگشت،همان فرد به او برخورد وپرسيد از كجا مي آيي؟گفت:انشاءالله از بازار انشاءالله.زرم را دزديدند انشاءالله خري نخريدم و زيان ديده و دهي دست به خانه باز مي گردم انشاءالله.
باغ دلگشا،كشكول صفا-علي شريفي يزدي
|
هرگز نبوده شغل چو شغل معلمى
کارش به این زیادى و مزدش به این کمى